خرید بک لینک
خُــــب؛ سلام!کمی صاف می نشینم!صفحه کلید در موقعیت مناسب خود قرار دارد!خشاب کلمات از نگفته هایم آنقدر زیاد است که برازنده این شب زیبا نیست! قفل ساعت سیاه رومیزی ام شده ام که شاید زمـــــــان متشکر تلاش هایم باشد! ساعت 01:18 بامداد شروع روزیست که خستگی های روز قبل را به وجودم شلاق می زند.در دفتر کارم هستم! اینجا پنجشنبه ای بود که گذشت و جمعه ای که بی دعوت آمد. یادم نمی آید آخرین باری که 8 ساعت کامل خوابیده ام کی بود! حتی سال آن هشت ساعت خواب را هم به یاد نمی آورم! این هم یادگاری می شود؛ با قلبی خ

برچسب: نویسنده: آرشان رحیمی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 12:00

اشک آلود؛ میبارم بر این چمنزاری که در دل بیابان ساختم. خوب می دانم که هر قطره از تلاش هایَم تجزیه می شود و علف های هرز بیابان را رشد می دهد. امــــا باز هم هیچ اشـــکال ندارد! آنان که دنیا را خوب می دانند؛ خودمختار خوب می رانند! جاده ها که معنای سرعت را نمی فهمند، آنکه صدا را به جاده هنجار می کند، هیجان تپنده قلب و دستان مشت شده یک راننده است! تابلو ها هیچ هدایتی به چشمان پُر درد او نمی دهد اما هر چه می گذرد این جاده به غروب و شب بیشتر بدهکار است. خوب می دانم که این چشم های اَشک آلودَم به مسیر پ

برچسب: نویسنده: آرشان رحیمی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 12:00

صفحه بندی